تبليغاتX
دماغ ( با کسره دال ) یعنی عقل
افکار و شاید عقاید با کمی خوش بینی نسبت به وقایع
و چقدر عقل در دیار ما نادر است ...

اگر یک بازرگانی پیدا شود و عقل را برای ما بیاورد و در دیار ما بفروشد حتمن پولدار تر می شود ...

چون باید اول پولدار باشد تا بتواند عقل را بخرد و انبار کند و برای ما بیاورد ...

خدایا برای ما تاجر عقل برسان ...

برو ای عقل سر گردان به فکر خویشتن می باش ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 3:8 AM  توسط دروغگوی مست | 
روی هوا هستم .

من خاکیم . لذا حالم خوب نیست .

جدی می گم ... عنصر وجودی ام خاک است ، چون متولد دی ماه هستم .

وقتی روی هوا می روم هم برای خودم بد است هم برای دیگران .

خودم حالم بد می شود ... خاک که هوا بشود مردم هم به سرفه می افتند . لذا اصلن خوب نیست روی هوا باشم .

اما فعلن روی هوا هستم .

هیچ خدا خیر داده ای هم پیدا نمی شود که بیاید من را روی زمین بیاورد .

خاک ... خاک ... خاک

خیلی خسته ام ... دستام .. پاهام .. واقعن خسته اند .

خودم هم خسته ام .

به جونه اودم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:51 PM  توسط دروغگوی مست | 
عجیبه ها ...

دم در ... زیر آسمون پر از ابر ازش خواستم ...

اومدم خونه ... دیدم همه بسیج شدن !

ارتباطاتی وجود داره که جز راه های تجربی ( فعلن ) راهی برای اثباتش بلد نیستم . یک ارتباط ویژه ! یک ارتباط زیر زیرکی و غیر سازمانی . هر چی که بخوای می تونی بگی ... می تونی بخوای ...

یکی با افتخار می گفت :" من به هیچی اعتقاد ندارم " .

تو دلم گفتم : " داری ... داری کتمانش می کنی . چون وقتی اوضاع بهت سخت میشه ... یواشکی میری سراغ این ارتباط ویژه .. به کسی هم نمی گی ."

خلاصه !

کلی واسم جالب بود ...

واسه شما جالب نبود ... نه ؟!

ایشالا واسه شما هم جالب بشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 1:47 AM  توسط دروغگوی مست | 
فعلن به همه چیز به دیده " چه جالبه نگاه می کنم "

چندان تفاوتی نداره واسم ... چون هنوز قرار نیست دست به کار بشم ...

ولی کلن زندگیه جالبیه ها !!!

فعلن سخت نگرفتم و راحت گذشته .. باقیش رو نمی دونم ... شاید رویه ام عوض شه ... هان ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 2:32 AM  توسط دروغگوی مست | 
امروز پس از یک سال و دو ماه و بیست و چهار روز دوباره اومدم اینجا و دارم می نویسم .

 واسه خودم خیلی جالبه که هنوز هستم . هنوز هستم ...

دلم می خواد به اون هدفی که باهاش این بلاگ رو شروع کردم برگردم ...

اما نمی دونم هنوز چقدر ناب و زلال مونده باشم ...

اما مهم اینه که " من هنوز هستم "

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 2:56 AM  توسط دروغگوی مست | 
الملک یبقی مع الکفر و لا بیقی مع ظلم ...

 

خوش خلقی با مردم نیمی از عقل است ...

اخلاق نیکو نیمی از دین است ...

عشق ورزیدن به وطن از نشانه های ایمان است ...

 

آیا اکنون نشانی از عقل و ایمان می بینی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:58 AM  توسط دروغگوی مست | 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش اعتراف زور زوری ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با خودکار آبی

نوشته شوی با خط کتابی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم،  کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق  و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه یا کتک عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:48 PM  توسط دروغگوی مست | 
هر روز خبری تازه .... از جسد های نه چندان تازه

هر روز سخنرانی جدید .... در باره اطلاعاتی که برای همه ما مسخره و قدیمیه

هر روز دعوت ها و ملاقات های تازه .... درباره قطع ریشه های خیلی قدیمی

نمی دونم ... ولی میگن که در روی یک پاشنه نمی چرحه ... ولی تا این در بخواد پاشنه به پاشنه شه ... فکر نکنم به عمر ما قد بده .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:27 PM  توسط دروغگوی مست | 
دوست دارم با کفش هایم در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:29 PM  توسط دروغگوی مست | 
خیلی تلخم ... خیلی

دلم  گرفته ... بد جوری هم گرفته ...

از خودم ... از این دنیا ...

عشق نوشین ترین زهری است که از بدو خلقت در حلقوم فرزندان آدم مزه کرده  ...

در عمق جانشون نشسته ... و تا بر باد رفتن خاکستر وجودشون اون ها رو همراهی کرده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:3 AM  توسط دروغگوی مست | 
 خوشگل روس

من هلاك تو و خاك زير پاتم، توپولف!

من زمين خورده‌ي جعبه ي سياتم،توپولف!

كشته‌ي تيپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ي ريپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

من هواپيما نديدم اينجوري ناز و ملــوس

مي‌پري پر مي زني روي هوا عين خروس!

بذار ايرباس واست عشوه بياد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببيننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نيگاتم ، توپولف

يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

مـــا رو مي‌بري نقـــاط ديدني وقت فرود

گاهي وقتا سر كـــــوه و گاهي وقتا ته رود

مي فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

مي خونه مجري سيما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم مي گيرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

وقتي عشقت مي‌كشه گاهي با كلّه مي شيني

به جـــــاي باند فرود، توي محلّه مي شيني

يا مي‌ري تــــوي ده و رو سر گلّه مي شيني

زودي مشهور مي‌شي، رو جلد مجلّه مي شيني

پي گيرعكســــــا و تيتر خبراتم توپولف!

يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

مي خوام از خدا كه يك لحظه نشم از تو جدا

چونكه وقتي باهاتم هي مي كنم يـــــاد خدا

بدون نذر و نيـــاز بــــــا تو پريدن ، ابدا!

مي كنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

واســه جنّت بليتت گشتــــه براتم، توپولف!

يه كلـــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

تو كه هي رفيقــــاي ايرونيتو ياد مي كني

كي ميگه تــــو انباراي روسيه باد مي كني؟

ما رو پيك نيك مي بري، سقوط آزاد مي كني

خدا شــــادت بكنه ، روحمونو شاد ميكني

بري تا اون سر اون دونيا(!) باهاتم، توپولف!

يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:29 PM  توسط دروغگوی مست | 
سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

شما چیزی دارید برای گفتن ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 5:14 AM  توسط دروغگوی مست | 
بیا و عاشق من باش ٫ وقتی دنیا سوت و کوره ... از شبای بی ستاره ٫ عاشقی شرط عبوره

گوشه قلب بزرگت اگه من باشم غمی نیست ... من رو زندونه خودت کن عاشقی جرم کمی نیست

شهر عاشقای دیروز ٫ شهر سنگ و شهر شیشست ... یه تکاپوی مداوم یه هیاهوی همیشست

زندگی تو شهر آهن ٫ رنگ عاشقی نداره ... می خوای عاشق باشی اما ٫ دل سنگت نمی ذاره

روزا از رنگ و صدا پر ٫ شبا از ستاره خالی ... شب و روز میاد و میره ٫ روی تابه بی خیالی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:41 AM  توسط دروغگوی مست |